close
تبلیغات در اینترنت
سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری


امان از دست این شادوماد قربونش برم دوست نداشت هیچ مسئله

 

مبهمی تو دل عشقش بمونه این از

 

ماچمسئولیت پذیر بودن عشقمهماچ

 

 

طبق جلسه سوم من و عشقم یک ساعت ونیم با هم صحبت کردیم.

 

این جلسه در تاریخ 13 خرداد سال 1389 برگزار شد.عشقم مثل

 

جلسات قبل سنگ تموم گذاشت یک سبد گل قشنگ به همراه یک

 

کیک بزرگ وخوشمزه برام گرفته بود همیشه کاراش دقیق و سنجیده

 

بود.

 

 

جیگر این

 

 

 

 

داماددددددددددددددددددددددد

 

 

تو این جلسه قوالم مشخص شد.دوست داشتنی بودن پدر و مادر

 

عشقم برام مشخص شد و همه همه دست به دست هم دادن تا

 

من عشقم به هم برسونن.همیشه سعی میکردم جایی بشینم

 

بتونم کارای این داماد زرنگ ببینم خیلی عکس العملش برام مهم بود

 

بهتر بدونین اونم کم نمی آورد.جلسه تموم شد وقت جدایی بیداد میکرد

 

مشخص نبود تا کی همدیگر میدیدیم.

 

 

 


 

 

 




برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 132

[ شنبه 30 شهريور 1392 ] [ 10:16 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



 

 

روزها پشت سر هم طی میشدن گاهی پر از استرس بودم

 

گاهی غرق درافکار.فقط  از خدامیخواستم درست تصمیم بگیرم

 

و بهتره بگم شایسته ترین تصمیم را بگیرم.طی تماس تلفنی بین

 

مامانم و خواهر شادوماد قرار شد 10 خرداد سال1389 ساعت 8:30

 

 ما به منزل آنها برویم.تصمیم گرفتیم یه گل شیک و با کلاس بخریم

 

تا از زحمات داماد برای خرید گل هایی که آورده بود قدردانی کنیم.

 

 

خدایش هر چی گل برام آوردی بی نظیر بود

 

عشقم.

 

 

قلبقلبسپاسگزارمقلبقلب

 

 

دو شب قبل از اینکه بریم باز یه شخص دیگه ی حرفایی به گوشمون

 

رسوند من فقط داغون شدم هر زمان فکر میکردم به وصال یارم نزدیک

 

میشدم یه بهانه ای جورمی شد من را از عشقم دور میکرد قرار بود

 

من و مامانم وبابام خونه داماد بریم ولی بااین اوضاعی که پیش اومد

 

فکر نمیکردم دیگه خونه داماد بریم ولی پدرم این دفعه مانع از هر

 

کاری شد و مقتدرانه گفت میریم و میگم چرا اطرافیان این کارها

 

رامیکنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟روز موعود فرا رسید

 

رفتیم از مزرعه گل تو سجاد من و مامانم و بابام یه سبد گل سفارش

 

دادیم که عصر معطل نشیم.منتظر

 

 چون میخواستیم جواب منفی به خانواده داماد بدیم قرار بر این شد

 

من با مامان وبابام نرم.بابام ساعت 7:30 رفتن سبد گل بگیرن مامانم

 

پر از استرس در حال حاضرشدن بود.مامان و بابام خداحافظی کردن

 

و رفتن من موندم یه دنیا استرس و دلنگرانی.از خودم بدم اومده بود

 

آخه چرا پدر و مادرم باید به خاطر ازدواج من این قدرجوش بزنن اینقدر

 

استرس داشته باشد.ناراحت

 

 

من و انتظار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینقدر به ساعت نگاه کردم که مردم.مانا زنگ زد گفت حالم خوب

 

نیست نمی تونم برم درمانگاه آمپول بزنم میای برام بزنی که امیر

 

(شوهر خواهرم) بفرستم دنبالت.باخودم گفتم برم برگردم نیم ساعتی

 

میشه یکم حواسم پرت میشه.رفتم مانا از رنگ صورتم همه چیز فهمید

 

گفت نگران نباش امشب همه چیز معلوم میشه.وقتی اومدم سرنگ از

 

محتویات مواد پر کنم برای اولین بار بعد از آمپول زدنا دستم ازلرزشی

 

که داشت برید و خون اومد تا چسب زدم صبر کردم یکم آروم بشم بعد

 

آمپول بزنم از مانا خواستم که من خونه برسونن حوصله سر و صدا

 

نداشتم بعد ازخیلی تعارف کردن دید مانا فایده ای نداره به شوهرش

 

 گفت من برسونه.

 

 ساعت 10 شد ولی نیومدن با خودم میگفتم چقدر طولانی مگه

 

 چی میگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینقدر راه رفتم که داداشم صداش

 

 در اومد گفت هیپنوتیز شدم چه خبرته؟هیپنوتیزمهیپنوتیزمهیپنوتیزمهیپنوتیزم.

 

ساعت نمیگذشت بس نگاه کردم خسته شدم ساعت خودش به

 

12:45 رسونده بود دیگه نتونستم طاقت بیارم به همراه بابام زنگ

 

زدم نگرانشون شدم فقط نگران مامان بابای خودم نبودم بلکه نگران

 

 مامان و بابای داماد هم بودم آخه سنی ازشون گذشته تحمل

 

شنیدن بعضی از صحبتا براشون سخته مخصوصا میفهمیدن که دروغ

 

 در موردشون گفتن.تا اینکه بابام بعد از چند بارتماس گرفتن استخاره

 

دادن جواب دادن با شنیدن صداش یکم آرام شدم وقتی گفتم کجا

 

هستین چرا نمیاین؟بابام با خنده گفت ما کنار حاج آقا هستیم خوب

 

وخوش.گفتم بابا ساعت دیدین؟بابام گفت مگه چنده؟گفتم 12:45

 

بابام تعجب کردگفت زودی میایم.من اینجا نگران اونا شاد وشنگول بعد

 

از 45 دقیقه اومدن همه چیزگفتن.اینقدر از خانواده داماد خوبی گفتن

 

که انگار نه انگار قرار بود برن جواب منفیبدن.خدارو شکر کردم که همه

 

چیز داشت به خیر و خوشی پیش می رفت.





ادامه مطلب ...

برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 26
تعداد بازدید مطلب : 53

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 16:21 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



هنوز تو ذهنم بود هنوز گل هایی که برام آورده بود تو اتاقم بود

 

اما در کنار هزار چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولی میدونستم این افکار فایده ای

 

 نداره فقط خودم داغون میکنم گاهی اوقات به خودم میگفتم آیا اون پسر هم

 

مثل من اینقدر تو ذهنش چرا هست؟بعدها فهمیدم اونم مثل من داغون بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

روز چهارشنبه 29 اردیبهشت سال 1389 ساعات حدود 11 من وخواهرم وپدرم

 

مشغول صحبت بودیم مامانم خونه نبود تلفن خونه زنگ خورد من با دیدن شماره

 

خونه خواهر شادوماد اینقدر هول شدم تلفن به دستم بابام دادم و گفتم چه

 

شخصی پشت تلفن هست گفتگو بین پدرم و خواهر شادوماد آغاز شد پدرم

 

بهشون گفتن همسرم خونه نیستن و تا 1 ساعت دیگه خونه میرسن.بعد از قطع

 

تلفن پدرم رو کرد به ما گفت دیدین زود قضاوت کردین بعد پدرم به مامانم اطلاع داد

 

تا قبل از 1 ساعت دیگه منزل باشین یه کار واجب باهاتون دارم مامانم هم نگران

 

وارد خونه شد هر چیز ممکنی را فکر میکرد جز اینکه مهین خانم تماس گرفته

 

باشه اینقدر هول کرده بود گفت من چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پدرم گفت اگه اصرار بر دلیل بود بگو داماد با من گفتگویی داشته باشه منم

 

خودم تحقیق میکنم.سر یه ساعت مهین خانم تماس گرفتن با مامانم بعد از

 

یه ساعت عذر خواهی و دلیل بر بی ادبی نزارین تماس گرفتم داداشم اصرار

 

داشت تماس بگیرم ببینم فقط استخاره بد یا چیز دیگه ای هست؟مامانم موند

 

چی بگه گفت اجازه بدین شماره بابای هدی جان بدم آقا احسان هر زمانی

 

تمایل داشتن یه قرار بزارن یه صحبتی با هم داشته باشن مهین خانم پذیرفت

 

و خداحافظی کرد.عصر موبایل پدرم صداش بلند شد از صحبتای پدرم میشد

 

فهمید که داماد پشت خطه و قرار برای فردا شب ساعت 8:15 گذاشتن.

 

خیلی نگران بودم و خوشحال بودم پسری هست برای به دست آوردن اون

 

چیزی که دلش میخواد تلاش میکنه زود شونه خالی نمیکنه چون گذشته ی

 

بدی نداشته پس نگرانی هم نداشته پس به همین دلیل دنبال مخالفت

 

 من و خانوادم میگشته.





ادامه مطلب ...

برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری، طلوع دوباره عشق-عشق-طلوع دوباره-طلوع-خاطرات خوستگاری-سایت رز بلاگ-سخن دل رز-،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 26
تعداد بازدید مطلب : 71

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 3:6 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

با تماس تلفنی بین مادرم و خواهر شادوماد قرار شد روز شنبه 18

 

اردیبهشت ساعت 8 شب جلسه دوم خواستگاری برگزار بشه.با گذز

 

 ثانیه ها من بیشتر استرس میگرفتم هر چقدر از مامانم پنهان

 

 میکردم فایده ای نداشت.بالاخره داماد زنگ خونه ما را زد چه پسر خوش

 

 قولیه همیشه سر ساعت حاضر میشد.

 

 

 

 

 

 

این دفعه یک خواهر دیگه شادوماد هم به جمعون اضافه شد.طبق روال

 

پذیرایی شروع شد باز مامانم هنرنمایی کرد باز برای دامادش خودش کیک

 

پخت.خانواده خوبی بودن و هستن حتی ابراز بیان خوبی دارند با گذشت

 

ثانیه ها خانواده ها بیشتر با هم آشنا میشدیم.در همین ثانیه ها زیر

 

چشمی گاهی من و شادوماد همدیگر نگاه میکردیم و فقط شنونده بودیم

 

تا اینکه بزرگترا ما به گفتگو 2نفره دعوت کردن من و داماد پریدیم تو اتاق.

 

ظاهر آرامی داشت با دیدن آرامی داماد من هم به آرامش نزدیکتر میشدم

 

ولی بعدها فهمیدم داماد مثل خودم استرسی بوده.توی این جلسه یه

 

سوالی پرسیدم داماد هم جوابی به من داد که صدای خنده ما افراد

 

بیرون اتاق به خودش جلب کردسوال من در مورد سفرای زیارتی بود

 

که دوست دارین یا نه؟داماد هم به صراحت گفت آرزوی سفر خانه خدا را

 

دارم اما کربلا نه.برام سوال بود چرا نه وقتی علت پرسیدم داماد رو کرد

 

 به من گفت مگه از جونم سیر شدم آدم یه بار به دنیا میاد وقتی اوضاع

 

آروم شد اونجا هم دوست دارم برم من با سوال مذهبی به جون عزیز بودنش

 

پی بردم مردم از خنده.از خنده من داماد هم شروع به خندین کرد سعی

 

 میکردم جلو خنده بگیرم حتی سعی میکردم نگاش نکنم شاید خندم بند

 

بیاد.جلسه خوبی بود عقایدمون بهم نزدیک بود.از خدا میخواستم

 

بهترین انتخاب بهم نشون بده.از داماد خواستم جلسه بعدی بیرون قرار

 

بزاریم تا رفتار داماد هم بیرون ببینم داماد هم قبول کرد.مراسم به خوبی

 

وخوشی تمام شد و رفتن.

 

 





ادامه مطلب ...

برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری، -جلسه دوم خواستگاری-جلسه دوم-خاطرات خواستگاری-رزگبلاگ-خاطرات زیبا-دل نوشته-،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 19
تعداد بازدید مطلب : 89

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 2:12 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

 

روز ۱۵ اردیبهشت فرا رسید.از صبح خونه تمیز کن و وسایل پذیرایی را با مامانم

 

 آماده کردیم ساعت ۴ دیگه رفتم به خودم برسم.موهام صاف کردم لباسم

 

پوشیدم منتظر شدیم خانواده ایکس نامی بیان و اومدن.کاش نمیومدن اینقدر

 

 از رفتاراشون عصبی شدم که نگو.

 

 

 

 

 

 

 

با خودم گفتم جلسه ساعت ۸ خانواده ح... کجای دلم بزارم وقتی خانواده
 
بی تربیت رفتن به مامانم پشنهاد دادم به خانواده ح... مانا (خواهرم) به عنوان
 
عروس معرفی کنه مامانم اینقدر عصبانی شد که نگو .گفت کار زشتیه
 
 ایندفعه به خاطر مامان بیا قول میدم فعلا کسی راه ندم.ایندفعه مامانم به
 
قولش وفا کرد چون خانواده ح...... همراه باشین با من تا بگم چی شد.
 
ساعت ۴۵/۷ مانا طبق معمول پشت آیفون ایستاده بود تا اومدن خواستگارا
 
آمار بده.ساعت ۵۵/۷ ماشین سفیدی ایستاد به احترام میهمان لوسترا
 
روشن شد و خبرداد ایستادیم.آیفون زنگ خورد بعد از دقایقی مامان و خواهر
 
آقا داماد به خونه ما تشریف آوردن بعد از سلام و احوال پرسی و مختصر
 
پذیرایی رفتم بشینم مانا نزدیکم شد وگفت اخماتو باز کن در حال حاضر
 
خانوادها با هم جوریم چه مرگته؟من که حوصله نداشته با گفتن باشه و
 
لبخند روی لب رفتم به بزرگا ملحق شدم صحبتا خوب گل انداخته بود تا
 
اینکه خواهر آقا داماد با کسب اجازه از مامانم رفتن که شادومادو بیارن.
 
منم برای لباس پوشیدن به اتاق رفتم ولی حوصله نداشتم این قد فس
 
دادم مثل اینکه داماد حدود ۵ مین اومده بود.مانا اومد گفت معلوم هست
 
کجایی؟هم خوش خوبه هم گلش زود بیا بخدا زشته منم بعد ۱مین رفتم.
 
با سلام گفتنم همه نگاهارو به سمت خودم جلب کردم بعد از پذیرایی
 
آقا داماد در جمع نشستم و زیر چشمی داماد زیر نظر داشتم در نگاه اول
 
پسر خوبی بود از لحاظ ادب هم نمره ۱۰۰ همونجا بهش دادم تا اینکه
 
خواهر داماد بلند شد نزدیک مامانم رفت واجازه گفتگو بین من و داماد
 
گرفتن.ما هم بلند شدیم بعد از تعارفات بین من وداماد من جلو رفتم
 
تا راه اتاقم به داماد راهنمایی کنم.وقتی روی صندلی نشستم آغاز گفتگو
 
با تشکر و قدرانی از دسته گل داماد شروع کردم (خدایش گلش قشنگ
 
بود تا به امروز همه گلایی که برام خریده نگه داشتم).قبل از صحبت
 
ازشون درخواست کردم که دروغ نگن اگه لازم شد به جای دروغ
 
سکوت کنن داماد هم استقبال کرد و جلسه شروع شد منم با تنوع
 
سوالاتم در حال مچ گیری داماد بودم که ببینم دروغ میگه یا نه اما این
 
گل پسر دروغ نگفت و با زرنگی به سوالاتم جواب میداد.جلسه خوبی
 
بود تونسته بودیم نظر همدیگر به خودمون جلب کنیم.به بزرگترا پیوستیم.
 
از شیوایی آقا داماد براتون بگم در حال شیرینی خوردن بود متوجه شد
 
مامانم شیرینی پخته بعد از خوردن رو به مامانم کرد و گفت ممنون خیلی
 
خوشمزه بود شکر شیرینی اندازه و به میزان بود.همه زدیم زیر خنده.
 
وقت وداع فرا رسید به رسم ادب اول مادر وخواهر وبعد شادوماد خونه ترک
 
کردن.بعد از رفتن خواستگارا سمینار ما شروع میشد مانا ظرف شرینی
 
جلوش گذاشت و میخرد از خصوصیات خواستگارا صحبت میکرد وگفت
 
این بنده خدا همه چیزش خوب بود به خدا اگه مارو الاف کنی دیگه خواستگارا
 
بیان من نمیام پس خوب فکراتو بکن.منم ساکت بودم تا متوجه شم در زمانی
 
که تو اتاق بودیم چه خبرا بوده خدارو شکر همه چیز این جور که معلوم بود
 
خوب و عالی بود پس جلسه دوم در کار بود.
 
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


 







ادامه مطلب ...

برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری، جلسه اول خواستگاری-جلسه اول-رز"بلاگ-خاطرات جلسه خواستگاری-سخن-دل-خواستگار من-،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 21
تعداد بازدید مطلب : 80

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 2:4 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه