close
تبلیغات در اینترنت
جلسه سوم خواستگاری


خدایا اگه قسمتم این عشقه تمامی خوبی هایش را برام آشکار کن.

 

خدایا اگه این بخت به صلاحم هست من را به این وصال برسان.

 

خدایا یه جواب قشنگ یه جوابی که به باعث خوشبختیم میشه بر لبانم بزار تا از

 

این سردرگمی و استرس دور شم.

 

خدایا بهترین چیز را از تو میخواهم..

 

 

به ساعت 7 تزدیک میشدیم لحظه به لحظه به نگرانی من بیشتر میشد تا اینکه
 
آیفون خونمون نشون داد مهمونا اومدن فقط خواهر داماد به همراه داماد اومده
 
بودن قرار بر این بود ساعت 8 پدر و مادر وخواهر دیگه شادوماد تشریف بیارن.بعد از
 
سلام و احوال پرسی و پذیرایی یه فنجون چای خواهر شادوماد گفت شما دو تا
 
برین زود صحبتاتون کنید بعد پدرا میان.من و داماد به هم نگاه کردبم که خواهر
 
دامادگفت پاشین دیگه همه زدیم زیر خنده.

 

من و داماد رفتیم پی گفتگو هر سوالی تو ذهنم بود از داماد پرسیدم اینقدر زمان

 

بدو بدو میکرد ولی آرامش داماد آرامم میکرد ساعت 8 شد متوجه شدم پدر و

 

مادر وخواهر داماد وارد خونه شدند بعد از 1 دقیقه پدر خودم هم به جمع اضافه

 

شدن.من از استرس سکوت کرده بودم داماد رو کرد به من گفت من تا زمانی

 

شما سوال داشته باشین اینجا حضور دارم تا هیچ ابهامی براتون نباشه.حدود 45

 

 دقیقه بعد ما هم به جمع بزرگترها پیوستیم.اولین برخورد آشنایی من با پدر داماد

 

 بود پدری آرام صبور و دوست داشتنی عکس هر کلامی که شنیده بودم..

 

جو خوبی به پا بود مخصوصا پدرا که مچ شده بودن این برای من یه امتیاز بزرگ

 

محسوب میشد.طبق معمول من و داماد سکوت کرده بودیم و از صحبتا استفاده

 

میکردیم تا اینکه زمان رفتن فرا رسید و قرار شد جلسه آینده خونه داماد جمع

 

شویم.شب موقع خواب پازل خواستگاری هی میچیدم تا چیزی پیدا کنم ولی

 

همه چیز خوب بود تصمیم گرفتم دیگه به خوب فکر کنم با همین افکار خوابیدم..

 




امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 30
تعداد بازدید مطلب : 55

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 3:22 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه