close
تبلیغات در اینترنت
ملاقات سرنوشت ساز

روز موعود فرا رسید.30 اردیبهشت سال 89 قرار شد ملاقاتی بین پدرم و داماد

 

 برگزار بشه.من و مادرم در مکانی بودیم قرار بود پدرم بعد از اتمام جلسه به ما

 

ملحق شوند از استرس که چه اتفاقی پیش میومد نگران بودم خیلی مواظب

 

بودم مامانم متوجه نشن اما غافل از اینکه مامانا زرنگتر از این حرفا هستن.

 

تو سرم هزار علامت سوال بود.

 

دوست داشتم با اومدن پدرم تمامی سوالای ذهنم به جواب برسن رویی که به

 

 پدرم زنگ بزنم نداشتم پس صبر پیشه کردم و به خدا توکل کردم.موقع برگشت

 

به خونه پدرم تمامی صحبتای جلسشون برام گفت تا به خونه رسیدیم از جلسه

 

 پدرم راضی بود و از عشقم تعریف کردن حتی صحبتای که من از 2 جلسه ی که

 

با داماد داشتم گفته بودم پدرم تایید کرد ولی من از پدرم خواستم برام تحقیق کنن

 

تا از انتخابم مطمئن بشم تا روزی نشه ....پدرم هم برام سنگ تموم گذاشت اول

 

به زادگاه داماد رفت جز خوبی چیزی نه شنید ونه دید.از چند نفر دیگه هم پدر و

 

مادرم تحقیق کردن همه خوب میگفتن.تا اینکه مهین خانم تماس گرفتن و گفتن

 

داداشم می خواد حرفایی که به همسرتون زده را خودش به هدی جان بگه تا

 

چیز مبهمی براشون نباشه قرار شد جلسه سوم خواستگاری5 خرداد 1389

 

ساعت 7 برگزار بشه و ساعت 8 پدرامون به جلسهبیان من وداماد هم طی این

 

یه ساعت صحبت کنیم.




برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 29
تعداد بازدید مطلب : 48

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 3:15 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه