close
تبلیغات در اینترنت
خداحافظ عشق خوب من

قرار شد جلسه سوم با حضور همه اعضای خانواده ما و آقا داماد برگزار

 

 کنیم مامانم و خواهر ایشون به تفاهم رسیدن که 22 اردیبهشت ساعت

 

 7شب این جلسه برگزار بشه.ولی جلسه ای برگزار نشد.

 

 

علت کنسلی جلسه این بود به ما یکسری حرف از این خانواده زدن یه جورایی

 

 هر چی داماد تو اتاق به من زده بود مورد نقض واقع شده بود.اگه یادتون

 

باشه من از داماد خواستم دروغ نگه یعنی گفته.بنده خدا مامانم

 

با هزار یک خجالت به خواهر داماد تماس گرفت و جلسه به بهانه شوهر

 

 خواهرم نیست کنسل کرد تا اینکه روز دیگه ای برگزار بشه.مامانم بعد از

 

تماس تلفنی گفت خواهر داماد اینقدر قشنگ صحبت کرد که نتوستم بگه نه

 

ولی گفتن 2 الی 3 روز آینده تماس میگیرن.تو این مدت همش با خودم میگفتم :



آخه چرا من خدا؟



چرا باید با احساسات من بازی بشه؟من که صادقانه صحبت کردم همش

 

با خودم این چراها عقب و جلو میکردم.مامان ازم پرسید زنگ زدن چی بگم

 

با اینکه خیلی به دلم نشسته بود تو این 2 جلسه هر گلی برام آورده بود

 

خشک کرده بودم و هر لحطه نگاشون میکردم تصمیم گرفتم به نجوای

 

دلم گوش نکنم و با عقلم تصمیم بگیرم به همین علت به مامانم گفتم زنگ

 

زدن بگین نه.2روز گذشت خواهر داماد تماس گرفت به امید اینکه جلسه

 

خانوادگی زمانش مشخص کنن ولی مامانم با هزار شرمندگی گفت

 

میبخشید مهین خانم میخواستم یه چیزی بهتون بگم ما استخاره کردیم

 

بد اومده شرمنده شما و خانواده محترمتون هستیم بنده خدا موند چی

 

بگه به احترام حرف مامانم سکوت کرد و تلفن با خداحافظی قطع کرد.

 

وقتی ظهر پدرم خونه رسید از جریان مطلع شد گفت اشتباه کردین یه

 

انسان نباید اینقدر به حرف دیگران گوش کنه خدا به انسان عقل داده.

 

دیگه فایده ای نداشت چون من موندم با این دل شکسته که کسی حال

 

من نمی فهمید هر چی با خودم تلاش میکردم فراموشش کنم فایده

 

نداشت ولی دیگه با عشق یا بهتر بگم با عشقم خداحافظی کردم.


 

 




امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 16
تعداد بازدید مطلب : 67

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 2:59 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه