close
تبلیغات در اینترنت
من و انتظار


 

 

روزها پشت سر هم طی میشدن گاهی پر از استرس بودم

 

گاهی غرق درافکار.فقط  از خدامیخواستم درست تصمیم بگیرم

 

و بهتره بگم شایسته ترین تصمیم را بگیرم.طی تماس تلفنی بین

 

مامانم و خواهر شادوماد قرار شد 10 خرداد سال1389 ساعت 8:30

 

 ما به منزل آنها برویم.تصمیم گرفتیم یه گل شیک و با کلاس بخریم

 

تا از زحمات داماد برای خرید گل هایی که آورده بود قدردانی کنیم.

 

 

خدایش هر چی گل برام آوردی بی نظیر بود

 

عشقم.

 

 

قلبقلبسپاسگزارمقلبقلب

 

 

دو شب قبل از اینکه بریم باز یه شخص دیگه ی حرفایی به گوشمون

 

رسوند من فقط داغون شدم هر زمان فکر میکردم به وصال یارم نزدیک

 

میشدم یه بهانه ای جورمی شد من را از عشقم دور میکرد قرار بود

 

من و مامانم وبابام خونه داماد بریم ولی بااین اوضاعی که پیش اومد

 

فکر نمیکردم دیگه خونه داماد بریم ولی پدرم این دفعه مانع از هر

 

کاری شد و مقتدرانه گفت میریم و میگم چرا اطرافیان این کارها

 

رامیکنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟روز موعود فرا رسید

 

رفتیم از مزرعه گل تو سجاد من و مامانم و بابام یه سبد گل سفارش

 

دادیم که عصر معطل نشیم.منتظر

 

 چون میخواستیم جواب منفی به خانواده داماد بدیم قرار بر این شد

 

من با مامان وبابام نرم.بابام ساعت 7:30 رفتن سبد گل بگیرن مامانم

 

پر از استرس در حال حاضرشدن بود.مامان و بابام خداحافظی کردن

 

و رفتن من موندم یه دنیا استرس و دلنگرانی.از خودم بدم اومده بود

 

آخه چرا پدر و مادرم باید به خاطر ازدواج من این قدرجوش بزنن اینقدر

 

استرس داشته باشد.ناراحت

 

 

من و انتظار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینقدر به ساعت نگاه کردم که مردم.مانا زنگ زد گفت حالم خوب

 

نیست نمی تونم برم درمانگاه آمپول بزنم میای برام بزنی که امیر

 

(شوهر خواهرم) بفرستم دنبالت.باخودم گفتم برم برگردم نیم ساعتی

 

میشه یکم حواسم پرت میشه.رفتم مانا از رنگ صورتم همه چیز فهمید

 

گفت نگران نباش امشب همه چیز معلوم میشه.وقتی اومدم سرنگ از

 

محتویات مواد پر کنم برای اولین بار بعد از آمپول زدنا دستم ازلرزشی

 

که داشت برید و خون اومد تا چسب زدم صبر کردم یکم آروم بشم بعد

 

آمپول بزنم از مانا خواستم که من خونه برسونن حوصله سر و صدا

 

نداشتم بعد ازخیلی تعارف کردن دید مانا فایده ای نداره به شوهرش

 

 گفت من برسونه.

 

 ساعت 10 شد ولی نیومدن با خودم میگفتم چقدر طولانی مگه

 

 چی میگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینقدر راه رفتم که داداشم صداش

 

 در اومد گفت هیپنوتیز شدم چه خبرته؟هیپنوتیزمهیپنوتیزمهیپنوتیزمهیپنوتیزم.

 

ساعت نمیگذشت بس نگاه کردم خسته شدم ساعت خودش به

 

12:45 رسونده بود دیگه نتونستم طاقت بیارم به همراه بابام زنگ

 

زدم نگرانشون شدم فقط نگران مامان بابای خودم نبودم بلکه نگران

 

 مامان و بابای داماد هم بودم آخه سنی ازشون گذشته تحمل

 

شنیدن بعضی از صحبتا براشون سخته مخصوصا میفهمیدن که دروغ

 

 در موردشون گفتن.تا اینکه بابام بعد از چند بارتماس گرفتن استخاره

 

دادن جواب دادن با شنیدن صداش یکم آرام شدم وقتی گفتم کجا

 

هستین چرا نمیاین؟بابام با خنده گفت ما کنار حاج آقا هستیم خوب

 

وخوش.گفتم بابا ساعت دیدین؟بابام گفت مگه چنده؟گفتم 12:45

 

بابام تعجب کردگفت زودی میایم.من اینجا نگران اونا شاد وشنگول بعد

 

از 45 دقیقه اومدن همه چیزگفتن.اینقدر از خانواده داماد خوبی گفتن

 

که انگار نه انگار قرار بود برن جواب منفیبدن.خدارو شکر کردم که همه

 

چیز داشت به خیر و خوشی پیش می رفت.

 

 

 

 




برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 26
تعداد بازدید مطلب : 40

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 16:21 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه