close
تبلیغات در اینترنت
سخن دل


سالروز ازدواج مولای متقیان حضرت علی (ع) وخانم حضرت فاطمه

 

زهرا (س) را به همه مخصوصا

 

 

احسان عزیزم

 

 

تبریک می گویم.

 





ادامه مطلب ...

برچسب ها:سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س)-سخن دل-سخن دل رز بلگ-رز-رز بلاگ-تبریک ازدواج-ازدواج خدایی-تبریک به همسرم-، تبریک به شیعیان برای این ازدواج پر نور،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 80

[ دوشنبه 15 مهر 1392 ] [ 22:51 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



بازی جذاب تست تمرکز
  
ماوس را روي مربع قرمز نگه داشته و آن را حركت دهيد. سعي كنيد
 
مربع قرمز رنگ با ديواره سبز رنگ و مربع/مستطيل هاي آبي رنگ
 
برخوردنكند.اگر بتوانيد بيشتر از 10  ثانيه از برخورد جلوگيري كنيد،
 
شما يك نابغه هستيد!هر چند که افراد زیادی بالای این رکورد را
 
زده اند.در صورت تکرار و تمرین رکورد خوبی را خواهید زد.
 
 

 

 

زود نا امید نشو سعی و تلاش کن به نتیجه میرسی.

 

 

بابا تمرکز

 




برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-تست تمرکز،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 60

[ پنجشنبه 11 مهر 1392 ] [ 12:23 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
سلام دوست عزیز به علت خصوصی بودن مطلب در صورت داشتن رمز میتوانید آن را بخوانید.با تشکر




ادامه مطلب ...

برچسب ها:رز بلاگ-سخن دل-آزمایشگاه، آزمایش خون-آزمایشاه عشق-خواستگاری-آزمایش ادرار-، عشق،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 79

[ سه شنبه 09 مهر 1392 ] [ 20:18 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



گفتم: خسته*ام.

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی*دونه تو دلم چی می*گذره.

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم.

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک*تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم

.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

.:: تو چه می*دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الل

.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده*ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره* کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه*ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته.

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا

.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی*خیال! توکلت علی الله.

گفتی: ان الله یحب المتوکلین

.:: خدا اونایی رو که توکل می*کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می*کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می*کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می*کنن (حج/11) ::.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می*کنم.

گفتی: فانی قریب

.:: من که نزدیکم (بقره/186) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می*شد بهت نزدیک شم.

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205) ::.

گفتم: این هم توفیق می*خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی.

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/90) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می*تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

.:: مگه نمی*دونید خداست که توبه رو از بنده*هاش قبول می*کنه؟! (توبه/104) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم.

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده*ی گناه هست و پذیرنده*ی توبه (غافر/2-3) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

.:: خدا همه*ی گناه*ها رو می*بخشه (زمر/53) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می*بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.

گفتم: نمی*دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می*زنه؛ ذوبم می*کنه؛ عاشق می*شم! ... توبه می*کنم: یا غافر الذنب، اغفر ذنوبی جمیعا

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

.:: خدا هم توبه*کننده*ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبده

.:: خدا برای بنده*اش کافی نیست؟ (زمر/36) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می*تونم بکنم؟

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته*هاش بر شما درود و رحمت می*فرستن تا شما رو از تاریکی*ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/42-43) ::.

 

 





برچسب ها:رز بلاگ-سخن دل،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25
تعداد بازدید مطلب : 61

[ پنجشنبه 04 مهر 1392 ] [ 1:46 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



سلام عشق پاکم تولدت مبارک نفسم ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم میخواستم این وبلاگ کامل شده روز تولدت تقدیمت کنم ولی نشد ولی قول میدم تا چند روز آینده وبلاگ آنلاین روزای قشنگ زندگیمون کنم.

 

خیلی دوست دارم 

 

 

تولدت مبارک عزیزم

 

 

امیدوارم تولد 120   

 

 

سالگی برات      

 

 

 

 بگیرم نفسم

 

 

 

 

 

حالا نوبت فوت کردن شمع ها رسیده بدو بیا فوت کن عزیز دل هدیماچ

 

 

 

 

 

 

امیدوارم از وبلاگ خوشت بیاد نفسم.منتظر نظرات نازت هستم.




برچسب ها:رز بلاگ-سخن دل،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 20
تعداد بازدید مطلب : 78

[ شنبه 30 شهريور 1392 ] [ 20:5 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



نمونه هایی از sms های که عشقم در دوران نامزدی برام ارسال کرده

 

بود.smsهایی که به شیوایی زبان عشقم و سادگی دل مهربانش:

 

89/03/30  16:39  صدات بهم انرژی میده نفست کشیدنت آرومم

 

میکنه خدا نفسو برام نگه داره که خیلی دیونشم.

 

 

 

۸۹/۰۴/۰۱  ۱۷:۲۴  اینقدر نخند چشمت میکنن.

 

 89/04/03  14:42  اگه نبودی زندگی برام بی مفهوم میشد اینو ایمان

 

دارم.

 

 

 89/04/11  22:45  خدا خیلی بزرگه بزرگیش با رسیدن به تو بهم ثابت 

 

شده.

 

89/04/20  01:56  خانومی بهت افتخار میکنم.

 

 

89/04/2۰  13:49  اگه شبانه روز خدامو شکر کنم بازم کمه 

 

می پرستمت خانومی.

 

89/04/23  14:36  وجود پاک خانومم برام مقدسه  و قابل ستایشه

 

امیدوارم لایق این پاکیتو داشته باشم.

 

 

89/04/24  01:53 اون دستای پاک خانومم مبیوسم این غذای

 

خوشمزه واسم درست کرده.

 

 

89/04/30  20:20  من خاک پای خانومم هستم تو جون بخواه یه

 

چشم بهم زدن تقدیمت میکنم.

 

 

89/05/02  01:02  خدایا:دنیای من زندگی من هداست کاری کن

 

هیچ وقت شرمندش نشم.

 

 

89/05/07  00:04    اول تو مهمی دوم تو مهمی سوم تو مهمی دیگه

 

هیچ چیزی برام مهم نیست.

 

 

89/05/11  18:28  آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوهای

 

مهتاب است.لایق هدی دونستی شکر.خدایا خیلی دوستش دارم.آمین

 

 

89/05/11  01:53  خدایا:من در برابر بزرگیهای هدی پشیزی نیستم

 

فقط ازت میخوام من شایسته این بزرگی قرار ده.آمین.

 

 

89/05/18  02:12  دیشب خدا ازم پرسید :احسان راضی هستی؟هیچ

 

نگفتم .بازگفت :من که یکی از بنده هایی بهت دادم تو در مقابلش چی

 

به من میدی؟سکوت کردم و گفت:حق داری حرف نزنی حرفی نمونده .

 

تنها حرفم به خدا این بود که میدونم هیچ کس نیستم فقط می خوام

 

کسی باشم تو می خوای و هدی می خواد.

 

 

89/05/27  04:11  خدارو شکر که خدا رور به روز آرامش بیشتری به

 

من میده.

 

 

89/06/03  01:45  تنها پیشیمونیم اینه که چرا اینقدر دیر بهت رسیدم

 

شب خوش.

 

 

89/06/06  00:44  به وجودت افتخار می کنم.

 

 

89/06/22  21:22  هر چی فکر میکنم خیلی خوشبختم.

 

 

89/07/05  01:24  خدایا:چیزی به من دادی که دیگه خجالت میکشم

 

ازت خواسته ای داشته باشم ولی خودت راه درست به من بیاموز.

 

 

89/07/20  15:28  قلب من حسابشو کرده یه عمر بدهکار هدی شده.

 

 

89/07/20 19:41  خدایا:هنوز این همه خوشبختی باورم نمیشه

 

خانومی بهت افتخار میکنم تو عمر احسانی بی تو میمیرم.

 

 

89/07/21  01:18  عشق کلمه مقدسیه خدایا:نزار بی حرمتی کنم

 

به عشق.

 

 

 89/08/24  02:45  از بچگی می گفتن هر کسی یکبار شانس در

 

خونش میزنه در آرزوی اون روز موندم تا اینکه خدا تو را به من داد.

 

 

89/09/01  23:12  تار مویی ازت کم بشه دق میکنم.

 

 

89/09/07  02:06  هیچ وقت نمی تونستم چینین روزهایی تصور کنم

 

نمی خوام از این خواب بلند شم.

 

 

89/09/08  17:44   نمیتونی تصور کنی چقدر دوستت دارم.

 

 

89/09/21  20:25  یه ثانیه بی تو بدون نمی خوام.

 

 

89/10/02  11:39  به اندازه دم و بازدمی که از اول عمرم کشیدم

 

دوستت دارم.

 

 

89/10/05  01:24  تو را دزست دارم چون تو تجلی کائنات هستی.

 

 

89/10/08  02:02  خدایا:تو به من هدی را دادی هدی به من دنیا را

 

داد.ممنونم.

 

 

89/10/10  23:17  از اینکه به بزرگترین آرزوی قلبم رسیدم خدا را

 

شکر میکنم.

 

 

89/11/11  00:01  خدایا:مواظب من باش چون عشقم به من نیاز

 

داره و مواظب عشقم باش چون من به او نیاز دارم.خوابای خوب ببینی.

 

 

89/11/12  15:30  هدی یعنی دنیای احسان.

 

 

89/11/17  16:28  من خدا را شکر می کنم که یکی پیدا شد که

 

من دوست داشته باشه به خودم افتخار می کنم.خدایا منم دوستش

 

دارم.

 

 

89/11/19  00:23  خدایا شکر که فرشته ای را نصیبم کردی امید به

 

زندگی در من بیشتر شده.

 

 

89/11/20  01:58  خدایا:به حرمت اشکایی که داره میریزه قسمت

 

می دهم تا زمانی که زنده ام عشقم را به هدی بیشتر بیشتر کن و

 

نزار بزرگترین مشکل هم منو از پای در بیاره.

 

 

89/12/07  23:43  میترسم به زبون بیارم فقط میگم اگه یه روزی قرار

 

باشه ازت جدا شم کور میشم و یه عمر میشینم دنیای تاریکم را تماشا

 

میکنم.

 

 

89/12/16  00:31  به اینکه باید تلاشم را واسه خوشبخت کردن تو

 

بیشتر کنم به اینکه تو به امیدی وارد زندگیه من شدی.

 

 

90/01/06  00:36  من اگه خودم هم بکشم بازم برای تو کمه گل ناز

 

احسان.

 

 

90/01/24  01:52  خدایا:احساس هدی-معرفت هدی-انسانیت هدی- 

 

وجود هدی-عشقه هدی-نگاه هدی قابل ستایشه من را لایق اون

 

 بگردان.

 

 

90/02/11  09:45  بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و

 

قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.تولدت مبارککککککککککککککک

 

ککککککککککککککککککککککککککک.

 

 

 

90/02/15  14:4  سرود و شادی با من است در ضمیرم نقش تو را بر

 

قلبم حکاکی کردم و هر لحظه دلم به یاد تو می تپد در قلب من آفتاب

 

تابان باش.15 اردیبهشت سالروز جلسه اول خواستگاریمون را عاشقانه

 

تبریک می گویم.

 

 

 





ادامه مطلب ...

برچسب ها:رز بلاگ-سخن دل، اس ام اس-sms-اس ام اس عاشقانه-اس ام اس سخن دل-اس ام اس دوران نامزدی-،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 53

[ شنبه 30 شهريور 1392 ] [ 18:36 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



تو  راه برگشت به خونه اولین sms را به عشقم زدم. با خودم گفتم

 

اولین تماس از جانب احسان جان بوده منم پیش قدم شم sms بدم

 

چون مغرور بودن را دوست ندارم.

 

ساعت 9:40 شب 20 خرداد یک sms متن قشنگ و عشغولانه برای

 

احسان جون ارسال کردم و عشقم در ساعت 9:44 جواب sms من

 

را داد و جواب این بود:

 

 

از ظهر منتظر sms

 

 

 

شما بودم راستش

 

 

 

 

دوست داشتم اولین 

 

 

 

sms را شما  بدی.

 

 

 

منم خوشحال از اینکه توانسته بودم اولین نیاز عشقم را همان

 

طور که خودش خواسته بود برآورده کنم .قلبماچقلب

 


 




برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-sms،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 65

[ شنبه 30 شهريور 1392 ] [ 18:8 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



صبح روز بعد از جلسه معارفه یعنی  خرداد 1389 در حال تمیز کاری خونه بودیم که خواهر شادوماد تماس گرفت از پذیرایی و زحمت هایی که مامانم کشیده بود تشکر و قدردانی  کردن و با کسب اجازه از مادرم شماره موبایلم را برای عشقم گرفتند مهین خانم گفتن احسان جان می خواد خودش از هدی جان بخاطر زحمات دیشب تشکر کنه.بعد از قطع تماس تلفن مامانم بهم گفتن شماره موبایلتو به مهین خانم دادم.

بعد از نیم ساعت ملودی موبایلم نواخته شد شماره محل کار عشقم در صفحه گوشیم دیده شد.برای دومین بار بود صدای عشقم را از تلفن می شنیدم. چنان گرم صحبت شده بودیم از ساعت و ناهار هر دو فراموش کرده بودیم.

بعدها از مهین جون شنیدم زمانی که شماره موبایلم به شوهرم داده احسان جان گفته من بعد از تشکر چی بگم آخه حرفی نداریم باید زود قطع کنم.مهین جان گفته تو زنگ بزن حرف تو حرف میاد نگران نباش .دست بر قضا من و شادوماد از ساعت 1:30 تا 5 عصر با هم حرف زدیم و حال کردیم  و از گرسنگی خبری نبود.قهقههقهقهه 

من قرار بود ساعت 5:30 برم بازار تا پارچه ای تهیه کنم میخواستم خودم هنر نمایی کنم  ولباس جشن نامزدی را خودم بدوزم وقتی عشقم فهمید میخوام خودم بدوزم خیلی خوشحال شد و به همه گفته بود و تو انتخاب مدلش خیلی برام زحمت کشید برام خیلی ژورنال تهیه میکرد.ناگفته نماند خیلی برای رنگ لباسم از داماد سوال کردم و دوست داشتم از سلیقه و نظر عشقم استفاده کنم ولی شیطونکم می گفت هر رنگی بپوشی بهت میاد چون سفید برفی منی.خجالتخجالت

منم اون شب رفتم بازار دنبال رنگی بودم چون مراسم نامزدیم تو باغ قرار بود برگزار بشه نمی خواستم لباسم رنگ تیره ای جلوه کند .منم به دنبال رنگ نقره ای رفتم هم روشن بود و هم براق.با شادی از رنگ پارچه خریداری شده به خونمون رفتم.در راه برگشت خانه اولین  sms را به عشقم ارسال کردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 




برچسب ها:رز بلاگ-سخن دل،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 20
تعداد بازدید مطلب : 54

[ شنبه 30 شهريور 1392 ] [ 17:18 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



توی این  مسئله استرسی که داشتم این بود آیا انتخابم درسته؟

آیا این مرد آرزوهای منه؟

آیا اخلاقش که از همه چیز برام مهمتره همونی هست که من می خوام؟

آیا مثل جلسات خواستگاری فردی خوش صحبت و خوش خنده ای هست؟

و هزار و یک آیا در سرم بود. من از افراد سرد و بی روح بدم می یاد چون همیشه خودمسعی می کنم فرد گرم و گیرایی در جمع باشم و  اگر روزی در آن جمعنباشم عدم حضورم حس شود فکر کنم تا حالا که 3 سال از عروسیم می گذرد موفق شدم هم خودم و هم عشقم.اگر روزی در جمع اقوام خودم من و شوهرم نبودیم جلسه بعد به ماگفتند کاش دفعه قبل حضور داشتین بدون شما به ما خوش نگذشت سعی کنید با ماهمیشه همراه باشید.خوب این یه حس خوبیه و من همین را میخواستم خدارو شکر شوهرمخیلی قشنگ وارد اقوامم شد و همه دوستش دارن و در کنارش لذت می برند.

 

 


 

 

 

روز 19 خرداد 1389 فرا رسید جلسه معارفه ی بین ما و اقوام داماد برگزار شد توی این جلسه پدر و مادر و برادر و خواهرا به همراه همسراشون از طرف داماد و از طرف خودم پدرم و مادرم و خواهرم و شوهر خواهرم و برادرم و مادر بزرگها و عمه جانم و دوست خانوادگیمون حضور داشتند. با گذر زمان ساعت 9  فرا رسید زنگ خونه ما به صدا آمد.همه مشتاق دیدن داماد و خانواده داماد بودن.من هم برای اینکه راحت باشم از اول در جمع حضور داشتم و رفتار دو طرف را به خوبی نگاه می کردم.مامان و خواهرای شادوماد چنان با ذوقی من را در آغوش گرفتن من از صمیمیت و نزدیکیشون احساس لذت بردم.تا اینکه ورود نوبت شادوماد رسید با یک سبد گل بزرگی وارد شد الهی بگردم بس سبد گل بزرگ بود عشقم دیده نمی شد تا اینکه سبد گل کمی کنار کشیدو صورت ماهش دیده شد قبل از ورود خانواده داماداحسان (داداشم)و شوهر خواهرم کل کل میکردن که کدومشون گل از داماد بگیرن منم بهشون گفتم گل من باید بگیرم نه شما حواستون باشه که حسابتون میرسم اگه گل بگیرینعصبانی.ولی دست بر قضا عشقم  وارد خونه شد با گذشتن از داداشم و شوهرخواهرم سبد گل به من نزدیک کرد خندهخنده و گل به من داد منم با تشکر از عشقم از داداشم کمک گرفتم و سبد گل روی میز گذاشتم تا همه افراد ببینند چه گل قشنگی عشقم برام گرفته و همه افراد حاضر در جلسه خوشحال و با هم صمیمی بودن.

بعدار جا باز کردن برای من به صورت اتفاقی من و داماد روبروی هم قرار گرفتیم این داماد شیطون زیر چشمی هرز گاهی به من نگاه میکرد منم مچش باز میکردم.

الهی بگردم اون شب داماد جاش خیلی گرم بود از استرس و گرما خیلی عرق ریخت ولی به جاش من اینقدر جام خنک بود که یخ زدم  و مامان شادوماد نگران من که سرما نخورم.بنده خدا چند بار گفتن عزیز دلم زیر اسپیلت  هستی سرما نخوری چاتو عوض کن عزیز دلم.منم از خجالت گفتم نه ممنون از لطفتون هوا خوبه.خجالت

یک چیز خنده دار براتون بگم داداش کوچیک شادوماد مجرد و هم سن وسال داماد محسوب میشه کمی شیطون و خوش خنده است اون شب هم خنده بر لبانش بود شوهر عمه من هم بیچاره فکر میکرد داماد ایشونه که در آخر پدر داماد اعلام کرد اون پسر کوچیکمه داماد نیست و پسرم احسان جان داماده.زمانی شوهرم برام تعریف میکرد از خنده اشک در چشمانش بسته شده بود.قهقهه

خدارو شکر جلسه به خیر و خوشی تمام شد و خانواده داماد خداحافظی کردن و رفتن.داماد موقع رفتن اینقدر قشنگ تشکر کرد به خاطر همه چیز من از شادی داشتم غش میکردم.بعد از رفتن مهمونا اقوام خودم از خوبیهای خانواده داماد و داماد میگفتن وآرزوی خوشبختی میکردن.شب قبل از خواب نماز شکر خواندم و از خدا خواستم هر روزم را از روز قبل بهتر و خوشبخترم کند.

 

 

 

 

قلباللهی آمین قلب

 

 

 

 

 

 




برچسب ها:رز بلاگ-سخن دل،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 70

[ شنبه 30 شهريور 1392 ] [ 15:51 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



امان از دست این شادوماد قربونش برم دوست نداشت هیچ مسئله

 

مبهمی تو دل عشقش بمونه این از

 

ماچمسئولیت پذیر بودن عشقمهماچ

 

 

طبق جلسه سوم من و عشقم یک ساعت ونیم با هم صحبت کردیم.

 

این جلسه در تاریخ 13 خرداد سال 1389 برگزار شد.عشقم مثل

 

جلسات قبل سنگ تموم گذاشت یک سبد گل قشنگ به همراه یک

 

کیک بزرگ وخوشمزه برام گرفته بود همیشه کاراش دقیق و سنجیده

 

بود.

 

 

جیگر این

 

 

 

 

داماددددددددددددددددددددددد

 

 

تو این جلسه قوالم مشخص شد.دوست داشتنی بودن پدر و مادر

 

عشقم برام مشخص شد و همه همه دست به دست هم دادن تا

 

من عشقم به هم برسونن.همیشه سعی میکردم جایی بشینم

 

بتونم کارای این داماد زرنگ ببینم خیلی عکس العملش برام مهم بود

 

بهتر بدونین اونم کم نمی آورد.جلسه تموم شد وقت جدایی بیداد میکرد

 

مشخص نبود تا کی همدیگر میدیدیم.

 

 

 


 

 

 




برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 127

[ شنبه 30 شهريور 1392 ] [ 10:16 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



 

 

روزها پشت سر هم طی میشدن گاهی پر از استرس بودم

 

گاهی غرق درافکار.فقط  از خدامیخواستم درست تصمیم بگیرم

 

و بهتره بگم شایسته ترین تصمیم را بگیرم.طی تماس تلفنی بین

 

مامانم و خواهر شادوماد قرار شد 10 خرداد سال1389 ساعت 8:30

 

 ما به منزل آنها برویم.تصمیم گرفتیم یه گل شیک و با کلاس بخریم

 

تا از زحمات داماد برای خرید گل هایی که آورده بود قدردانی کنیم.

 

 

خدایش هر چی گل برام آوردی بی نظیر بود

 

عشقم.

 

 

قلبقلبسپاسگزارمقلبقلب

 

 

دو شب قبل از اینکه بریم باز یه شخص دیگه ی حرفایی به گوشمون

 

رسوند من فقط داغون شدم هر زمان فکر میکردم به وصال یارم نزدیک

 

میشدم یه بهانه ای جورمی شد من را از عشقم دور میکرد قرار بود

 

من و مامانم وبابام خونه داماد بریم ولی بااین اوضاعی که پیش اومد

 

فکر نمیکردم دیگه خونه داماد بریم ولی پدرم این دفعه مانع از هر

 

کاری شد و مقتدرانه گفت میریم و میگم چرا اطرافیان این کارها

 

رامیکنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟روز موعود فرا رسید

 

رفتیم از مزرعه گل تو سجاد من و مامانم و بابام یه سبد گل سفارش

 

دادیم که عصر معطل نشیم.منتظر

 

 چون میخواستیم جواب منفی به خانواده داماد بدیم قرار بر این شد

 

من با مامان وبابام نرم.بابام ساعت 7:30 رفتن سبد گل بگیرن مامانم

 

پر از استرس در حال حاضرشدن بود.مامان و بابام خداحافظی کردن

 

و رفتن من موندم یه دنیا استرس و دلنگرانی.از خودم بدم اومده بود

 

آخه چرا پدر و مادرم باید به خاطر ازدواج من این قدرجوش بزنن اینقدر

 

استرس داشته باشد.ناراحت

 

 

من و انتظار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینقدر به ساعت نگاه کردم که مردم.مانا زنگ زد گفت حالم خوب

 

نیست نمی تونم برم درمانگاه آمپول بزنم میای برام بزنی که امیر

 

(شوهر خواهرم) بفرستم دنبالت.باخودم گفتم برم برگردم نیم ساعتی

 

میشه یکم حواسم پرت میشه.رفتم مانا از رنگ صورتم همه چیز فهمید

 

گفت نگران نباش امشب همه چیز معلوم میشه.وقتی اومدم سرنگ از

 

محتویات مواد پر کنم برای اولین بار بعد از آمپول زدنا دستم ازلرزشی

 

که داشت برید و خون اومد تا چسب زدم صبر کردم یکم آروم بشم بعد

 

آمپول بزنم از مانا خواستم که من خونه برسونن حوصله سر و صدا

 

نداشتم بعد ازخیلی تعارف کردن دید مانا فایده ای نداره به شوهرش

 

 گفت من برسونه.

 

 ساعت 10 شد ولی نیومدن با خودم میگفتم چقدر طولانی مگه

 

 چی میگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینقدر راه رفتم که داداشم صداش

 

 در اومد گفت هیپنوتیز شدم چه خبرته؟هیپنوتیزمهیپنوتیزمهیپنوتیزمهیپنوتیزم.

 

ساعت نمیگذشت بس نگاه کردم خسته شدم ساعت خودش به

 

12:45 رسونده بود دیگه نتونستم طاقت بیارم به همراه بابام زنگ

 

زدم نگرانشون شدم فقط نگران مامان بابای خودم نبودم بلکه نگران

 

 مامان و بابای داماد هم بودم آخه سنی ازشون گذشته تحمل

 

شنیدن بعضی از صحبتا براشون سخته مخصوصا میفهمیدن که دروغ

 

 در موردشون گفتن.تا اینکه بابام بعد از چند بارتماس گرفتن استخاره

 

دادن جواب دادن با شنیدن صداش یکم آرام شدم وقتی گفتم کجا

 

هستین چرا نمیاین؟بابام با خنده گفت ما کنار حاج آقا هستیم خوب

 

وخوش.گفتم بابا ساعت دیدین؟بابام گفت مگه چنده؟گفتم 12:45

 

بابام تعجب کردگفت زودی میایم.من اینجا نگران اونا شاد وشنگول بعد

 

از 45 دقیقه اومدن همه چیزگفتن.اینقدر از خانواده داماد خوبی گفتن

 

که انگار نه انگار قرار بود برن جواب منفیبدن.خدارو شکر کردم که همه

 

چیز داشت به خیر و خوشی پیش می رفت.





ادامه مطلب ...

برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 26
تعداد بازدید مطلب : 50

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 16:21 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



خدایا اگه قسمتم این عشقه تمامی خوبی هایش را برام آشکار کن.

 

خدایا اگه این بخت به صلاحم هست من را به این وصال برسان.

 

خدایا یه جواب قشنگ یه جوابی که به باعث خوشبختیم میشه بر لبانم بزار تا از

 

این سردرگمی و استرس دور شم.

 

خدایا بهترین چیز را از تو میخواهم..

 

 

به ساعت 7 تزدیک میشدیم لحظه به لحظه به نگرانی من بیشتر میشد تا اینکه
 
آیفون خونمون نشون داد مهمونا اومدن فقط خواهر داماد به همراه داماد اومده
 
بودن قرار بر این بود ساعت 8 پدر و مادر وخواهر دیگه شادوماد تشریف بیارن.بعد از
 
سلام و احوال پرسی و پذیرایی یه فنجون چای خواهر شادوماد گفت شما دو تا
 
برین زود صحبتاتون کنید بعد پدرا میان.من و داماد به هم نگاه کردبم که خواهر
 
دامادگفت پاشین دیگه همه زدیم زیر خنده.

 

من و داماد رفتیم پی گفتگو هر سوالی تو ذهنم بود از داماد پرسیدم اینقدر زمان

 

بدو بدو میکرد ولی آرامش داماد آرامم میکرد ساعت 8 شد متوجه شدم پدر و

 

مادر وخواهر داماد وارد خونه شدند بعد از 1 دقیقه پدر خودم هم به جمع اضافه

 

شدن.من از استرس سکوت کرده بودم داماد رو کرد به من گفت من تا زمانی

 

شما سوال داشته باشین اینجا حضور دارم تا هیچ ابهامی براتون نباشه.حدود 45

 

 دقیقه بعد ما هم به جمع بزرگترها پیوستیم.اولین برخورد آشنایی من با پدر داماد

 

 بود پدری آرام صبور و دوست داشتنی عکس هر کلامی که شنیده بودم..

 

جو خوبی به پا بود مخصوصا پدرا که مچ شده بودن این برای من یه امتیاز بزرگ

 

محسوب میشد.طبق معمول من و داماد سکوت کرده بودیم و از صحبتا استفاده

 

میکردیم تا اینکه زمان رفتن فرا رسید و قرار شد جلسه آینده خونه داماد جمع

 

شویم.شب موقع خواب پازل خواستگاری هی میچیدم تا چیزی پیدا کنم ولی

 

همه چیز خوب بود تصمیم گرفتم دیگه به خوب فکر کنم با همین افکار خوابیدم..

 




امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 30
تعداد بازدید مطلب : 63

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 3:22 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

روز موعود فرا رسید.30 اردیبهشت سال 89 قرار شد ملاقاتی بین پدرم و داماد

 

 برگزار بشه.من و مادرم در مکانی بودیم قرار بود پدرم بعد از اتمام جلسه به ما

 

ملحق شوند از استرس که چه اتفاقی پیش میومد نگران بودم خیلی مواظب

 

بودم مامانم متوجه نشن اما غافل از اینکه مامانا زرنگتر از این حرفا هستن.

 

تو سرم هزار علامت سوال بود.

 

دوست داشتم با اومدن پدرم تمامی سوالای ذهنم به جواب برسن رویی که به

 

 پدرم زنگ بزنم نداشتم پس صبر پیشه کردم و به خدا توکل کردم.موقع برگشت

 

به خونه پدرم تمامی صحبتای جلسشون برام گفت تا به خونه رسیدیم از جلسه

 

 پدرم راضی بود و از عشقم تعریف کردن حتی صحبتای که من از 2 جلسه ی که

 

با داماد داشتم گفته بودم پدرم تایید کرد ولی من از پدرم خواستم برام تحقیق کنن

 

تا از انتخابم مطمئن بشم تا روزی نشه ....پدرم هم برام سنگ تموم گذاشت اول

 

به زادگاه داماد رفت جز خوبی چیزی نه شنید ونه دید.از چند نفر دیگه هم پدر و

 

مادرم تحقیق کردن همه خوب میگفتن.تا اینکه مهین خانم تماس گرفتن و گفتن

 

داداشم می خواد حرفایی که به همسرتون زده را خودش به هدی جان بگه تا

 

چیز مبهمی براشون نباشه قرار شد جلسه سوم خواستگاری5 خرداد 1389

 

ساعت 7 برگزار بشه و ساعت 8 پدرامون به جلسهبیان من وداماد هم طی این

 

یه ساعت صحبت کنیم.




برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 29
تعداد بازدید مطلب : 59

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 3:15 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



هنوز تو ذهنم بود هنوز گل هایی که برام آورده بود تو اتاقم بود

 

اما در کنار هزار چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولی میدونستم این افکار فایده ای

 

 نداره فقط خودم داغون میکنم گاهی اوقات به خودم میگفتم آیا اون پسر هم

 

مثل من اینقدر تو ذهنش چرا هست؟بعدها فهمیدم اونم مثل من داغون بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

روز چهارشنبه 29 اردیبهشت سال 1389 ساعات حدود 11 من وخواهرم وپدرم

 

مشغول صحبت بودیم مامانم خونه نبود تلفن خونه زنگ خورد من با دیدن شماره

 

خونه خواهر شادوماد اینقدر هول شدم تلفن به دستم بابام دادم و گفتم چه

 

شخصی پشت تلفن هست گفتگو بین پدرم و خواهر شادوماد آغاز شد پدرم

 

بهشون گفتن همسرم خونه نیستن و تا 1 ساعت دیگه خونه میرسن.بعد از قطع

 

تلفن پدرم رو کرد به ما گفت دیدین زود قضاوت کردین بعد پدرم به مامانم اطلاع داد

 

تا قبل از 1 ساعت دیگه منزل باشین یه کار واجب باهاتون دارم مامانم هم نگران

 

وارد خونه شد هر چیز ممکنی را فکر میکرد جز اینکه مهین خانم تماس گرفته

 

باشه اینقدر هول کرده بود گفت من چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پدرم گفت اگه اصرار بر دلیل بود بگو داماد با من گفتگویی داشته باشه منم

 

خودم تحقیق میکنم.سر یه ساعت مهین خانم تماس گرفتن با مامانم بعد از

 

یه ساعت عذر خواهی و دلیل بر بی ادبی نزارین تماس گرفتم داداشم اصرار

 

داشت تماس بگیرم ببینم فقط استخاره بد یا چیز دیگه ای هست؟مامانم موند

 

چی بگه گفت اجازه بدین شماره بابای هدی جان بدم آقا احسان هر زمانی

 

تمایل داشتن یه قرار بزارن یه صحبتی با هم داشته باشن مهین خانم پذیرفت

 

و خداحافظی کرد.عصر موبایل پدرم صداش بلند شد از صحبتای پدرم میشد

 

فهمید که داماد پشت خطه و قرار برای فردا شب ساعت 8:15 گذاشتن.

 

خیلی نگران بودم و خوشحال بودم پسری هست برای به دست آوردن اون

 

چیزی که دلش میخواد تلاش میکنه زود شونه خالی نمیکنه چون گذشته ی

 

بدی نداشته پس نگرانی هم نداشته پس به همین دلیل دنبال مخالفت

 

 من و خانوادم میگشته.





ادامه مطلب ...

برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری، طلوع دوباره عشق-عشق-طلوع دوباره-طلوع-خاطرات خوستگاری-سایت رز بلاگ-سخن دل رز-،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 26
تعداد بازدید مطلب : 67

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 3:6 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

قرار شد جلسه سوم با حضور همه اعضای خانواده ما و آقا داماد برگزار

 

 کنیم مامانم و خواهر ایشون به تفاهم رسیدن که 22 اردیبهشت ساعت

 

 7شب این جلسه برگزار بشه.ولی جلسه ای برگزار نشد.

 

 

علت کنسلی جلسه این بود به ما یکسری حرف از این خانواده زدن یه جورایی

 

 هر چی داماد تو اتاق به من زده بود مورد نقض واقع شده بود.اگه یادتون

 

باشه من از داماد خواستم دروغ نگه یعنی گفته.بنده خدا مامانم

 

با هزار یک خجالت به خواهر داماد تماس گرفت و جلسه به بهانه شوهر

 

 خواهرم نیست کنسل کرد تا اینکه روز دیگه ای برگزار بشه.مامانم بعد از

 

تماس تلفنی گفت خواهر داماد اینقدر قشنگ صحبت کرد که نتوستم بگه نه

 

ولی گفتن 2 الی 3 روز آینده تماس میگیرن.تو این مدت همش با خودم میگفتم :



آخه چرا من خدا؟



چرا باید با احساسات من بازی بشه؟من که صادقانه صحبت کردم همش

 

با خودم این چراها عقب و جلو میکردم.مامان ازم پرسید زنگ زدن چی بگم

 

با اینکه خیلی به دلم نشسته بود تو این 2 جلسه هر گلی برام آورده بود

 

خشک کرده بودم و هر لحطه نگاشون میکردم تصمیم گرفتم به نجوای

 

دلم گوش نکنم و با عقلم تصمیم بگیرم به همین علت به مامانم گفتم زنگ

 

زدن بگین نه.2روز گذشت خواهر داماد تماس گرفت به امید اینکه جلسه

 

خانوادگی زمانش مشخص کنن ولی مامانم با هزار شرمندگی گفت

 

میبخشید مهین خانم میخواستم یه چیزی بهتون بگم ما استخاره کردیم

 

بد اومده شرمنده شما و خانواده محترمتون هستیم بنده خدا موند چی

 

بگه به احترام حرف مامانم سکوت کرد و تلفن با خداحافظی قطع کرد.

 

وقتی ظهر پدرم خونه رسید از جریان مطلع شد گفت اشتباه کردین یه

 

انسان نباید اینقدر به حرف دیگران گوش کنه خدا به انسان عقل داده.

 

دیگه فایده ای نداشت چون من موندم با این دل شکسته که کسی حال

 

من نمی فهمید هر چی با خودم تلاش میکردم فراموشش کنم فایده

 

نداشت ولی دیگه با عشق یا بهتر بگم با عشقم خداحافظی کردم.






ادامه مطلب ...

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 16
تعداد بازدید مطلب : 67

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 2:59 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

با تماس تلفنی بین مادرم و خواهر شادوماد قرار شد روز شنبه 18

 

اردیبهشت ساعت 8 شب جلسه دوم خواستگاری برگزار بشه.با گذز

 

 ثانیه ها من بیشتر استرس میگرفتم هر چقدر از مامانم پنهان

 

 میکردم فایده ای نداشت.بالاخره داماد زنگ خونه ما را زد چه پسر خوش

 

 قولیه همیشه سر ساعت حاضر میشد.

 

 

 

 

 

 

این دفعه یک خواهر دیگه شادوماد هم به جمعون اضافه شد.طبق روال

 

پذیرایی شروع شد باز مامانم هنرنمایی کرد باز برای دامادش خودش کیک

 

پخت.خانواده خوبی بودن و هستن حتی ابراز بیان خوبی دارند با گذشت

 

ثانیه ها خانواده ها بیشتر با هم آشنا میشدیم.در همین ثانیه ها زیر

 

چشمی گاهی من و شادوماد همدیگر نگاه میکردیم و فقط شنونده بودیم

 

تا اینکه بزرگترا ما به گفتگو 2نفره دعوت کردن من و داماد پریدیم تو اتاق.

 

ظاهر آرامی داشت با دیدن آرامی داماد من هم به آرامش نزدیکتر میشدم

 

ولی بعدها فهمیدم داماد مثل خودم استرسی بوده.توی این جلسه یه

 

سوالی پرسیدم داماد هم جوابی به من داد که صدای خنده ما افراد

 

بیرون اتاق به خودش جلب کردسوال من در مورد سفرای زیارتی بود

 

که دوست دارین یا نه؟داماد هم به صراحت گفت آرزوی سفر خانه خدا را

 

دارم اما کربلا نه.برام سوال بود چرا نه وقتی علت پرسیدم داماد رو کرد

 

 به من گفت مگه از جونم سیر شدم آدم یه بار به دنیا میاد وقتی اوضاع

 

آروم شد اونجا هم دوست دارم برم من با سوال مذهبی به جون عزیز بودنش

 

پی بردم مردم از خنده.از خنده من داماد هم شروع به خندین کرد سعی

 

 میکردم جلو خنده بگیرم حتی سعی میکردم نگاش نکنم شاید خندم بند

 

بیاد.جلسه خوبی بود عقایدمون بهم نزدیک بود.از خدا میخواستم

 

بهترین انتخاب بهم نشون بده.از داماد خواستم جلسه بعدی بیرون قرار

 

بزاریم تا رفتار داماد هم بیرون ببینم داماد هم قبول کرد.مراسم به خوبی

 

وخوشی تمام شد و رفتن.

 

 





ادامه مطلب ...

برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری، -جلسه دوم خواستگاری-جلسه دوم-خاطرات خواستگاری-رزگبلاگ-خاطرات زیبا-دل نوشته-،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 19
تعداد بازدید مطلب : 84

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 2:12 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

 

روز ۱۵ اردیبهشت فرا رسید.از صبح خونه تمیز کن و وسایل پذیرایی را با مامانم

 

 آماده کردیم ساعت ۴ دیگه رفتم به خودم برسم.موهام صاف کردم لباسم

 

پوشیدم منتظر شدیم خانواده ایکس نامی بیان و اومدن.کاش نمیومدن اینقدر

 

 از رفتاراشون عصبی شدم که نگو.

 

 

 

 

 

 

 

با خودم گفتم جلسه ساعت ۸ خانواده ح... کجای دلم بزارم وقتی خانواده
 
بی تربیت رفتن به مامانم پشنهاد دادم به خانواده ح... مانا (خواهرم) به عنوان
 
عروس معرفی کنه مامانم اینقدر عصبانی شد که نگو .گفت کار زشتیه
 
 ایندفعه به خاطر مامان بیا قول میدم فعلا کسی راه ندم.ایندفعه مامانم به
 
قولش وفا کرد چون خانواده ح...... همراه باشین با من تا بگم چی شد.
 
ساعت ۴۵/۷ مانا طبق معمول پشت آیفون ایستاده بود تا اومدن خواستگارا
 
آمار بده.ساعت ۵۵/۷ ماشین سفیدی ایستاد به احترام میهمان لوسترا
 
روشن شد و خبرداد ایستادیم.آیفون زنگ خورد بعد از دقایقی مامان و خواهر
 
آقا داماد به خونه ما تشریف آوردن بعد از سلام و احوال پرسی و مختصر
 
پذیرایی رفتم بشینم مانا نزدیکم شد وگفت اخماتو باز کن در حال حاضر
 
خانوادها با هم جوریم چه مرگته؟من که حوصله نداشته با گفتن باشه و
 
لبخند روی لب رفتم به بزرگا ملحق شدم صحبتا خوب گل انداخته بود تا
 
اینکه خواهر آقا داماد با کسب اجازه از مامانم رفتن که شادومادو بیارن.
 
منم برای لباس پوشیدن به اتاق رفتم ولی حوصله نداشتم این قد فس
 
دادم مثل اینکه داماد حدود ۵ مین اومده بود.مانا اومد گفت معلوم هست
 
کجایی؟هم خوش خوبه هم گلش زود بیا بخدا زشته منم بعد ۱مین رفتم.
 
با سلام گفتنم همه نگاهارو به سمت خودم جلب کردم بعد از پذیرایی
 
آقا داماد در جمع نشستم و زیر چشمی داماد زیر نظر داشتم در نگاه اول
 
پسر خوبی بود از لحاظ ادب هم نمره ۱۰۰ همونجا بهش دادم تا اینکه
 
خواهر داماد بلند شد نزدیک مامانم رفت واجازه گفتگو بین من و داماد
 
گرفتن.ما هم بلند شدیم بعد از تعارفات بین من وداماد من جلو رفتم
 
تا راه اتاقم به داماد راهنمایی کنم.وقتی روی صندلی نشستم آغاز گفتگو
 
با تشکر و قدرانی از دسته گل داماد شروع کردم (خدایش گلش قشنگ
 
بود تا به امروز همه گلایی که برام خریده نگه داشتم).قبل از صحبت
 
ازشون درخواست کردم که دروغ نگن اگه لازم شد به جای دروغ
 
سکوت کنن داماد هم استقبال کرد و جلسه شروع شد منم با تنوع
 
سوالاتم در حال مچ گیری داماد بودم که ببینم دروغ میگه یا نه اما این
 
گل پسر دروغ نگفت و با زرنگی به سوالاتم جواب میداد.جلسه خوبی
 
بود تونسته بودیم نظر همدیگر به خودمون جلب کنیم.به بزرگترا پیوستیم.
 
از شیوایی آقا داماد براتون بگم در حال شیرینی خوردن بود متوجه شد
 
مامانم شیرینی پخته بعد از خوردن رو به مامانم کرد و گفت ممنون خیلی
 
خوشمزه بود شکر شیرینی اندازه و به میزان بود.همه زدیم زیر خنده.
 
وقت وداع فرا رسید به رسم ادب اول مادر وخواهر وبعد شادوماد خونه ترک
 
کردن.بعد از رفتن خواستگارا سمینار ما شروع میشد مانا ظرف شرینی
 
جلوش گذاشت و میخرد از خصوصیات خواستگارا صحبت میکرد وگفت
 
این بنده خدا همه چیزش خوب بود به خدا اگه مارو الاف کنی دیگه خواستگارا
 
بیان من نمیام پس خوب فکراتو بکن.منم ساکت بودم تا متوجه شم در زمانی
 
که تو اتاق بودیم چه خبرا بوده خدارو شکر همه چیز این جور که معلوم بود
 
خوب و عالی بود پس جلسه دوم در کار بود.
 
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


 







ادامه مطلب ...

برچسب ها:سخن دل-رز بلاگ-خواستگاری، جلسه اول خواستگاری-جلسه اول-رز"بلاگ-خاطرات جلسه خواستگاری-سخن-دل-خواستگار من-،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 21
تعداد بازدید مطلب : 76

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 2:4 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]



روز یازدهم اردیبهشت سال 1389 مصادف با روز تولدم شده بود.صدای تلفن

 

 توی فضای خونه پیچید از صحبتای مامانم متوجه شدم باز خواستگاره .

 

دغدغه های من شروع شد پشت خط خانمی بنام ح... با مامانم در حال

 

 گفتگو بودن بعد تبادل اطلاعات من و آقا داماد جلسه اول خواستگاری را

 

در پانزدهم اردیبهشت ساعت 8 شب گذاشتن.بدون اغراق میگم از خواستگار

 

خسته شده بودم از برخورد و از خط نشون کشیدن پسرا و از .......دیگه حوصله

 

نداشتم از مامانم قول گرفته بودم که دیگه خواستگار حداقل 1 ماه راه ندن تا

 

من یکم فکرم آزاد باشه ولی مامانم زیر قولش زد و راه داد.

 




برچسب ها:سخن ذل-رز بلگ-رز"بلاگ-سخن"دل-استارت خواستگاری-خواستگاری-خاطرات خواستگاری-خاطرات من-دل نوشته-،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 21
تعداد بازدید مطلب : 61

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 1:49 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

لام به گلایی که وبلاگ من انتخاب کردن می خوام از آخرین روزهای مجردیم

 

و ازدواجم و لحظات خوب وخوشی که داشتم براتون بگم.پس من همراهی کنید

 

و با نظراتون کمک کنین که وبلاگم از روز قبلش بهتر بشه.

 

اینم اسم وبلاگم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




برچسب ها:سخن دل-رز بلگ-رز-بلاگ-سخن-دل-خاطرات ازدواج-سخن دل هدی-سخن دل من-،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 16
تعداد بازدید مطلب : 70

[ یکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 1:37 ] [ ه -صبوری ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه